ساکتم،
این جا از خیال ِ تنهایی ُپر است!
لحظه ها پَر می کشند،
تا مرا با خود ببرند...
ــ می دانم، نومیدانه با خودت کلنجار می روی از حرفی که ناگفته رهایش کردی
لیلا ،
من ساعت های پیاپی تو را نگاه کرده ام،
بی آنکه تو صورت واقعی ام را دیده باشی!
درکنار تو بوده ام، روزها، هفته ها و سالها
بی آنکه کلامی از زبانم شنیده باشی.
به درون رویاهایت سرازیر شده ام بارها و بارها ...
بی آنکه تو از کنار چشمه ای، رودی و یا حتا دریا عبور کرده باشی.
می خواهی مثل نقطه ای کوچک، در انتهای جمله ی ناتمامت بیایم
بی آنکه مرا حدس زده باشی؛
بی آنکه مرا دیده باشی؟
عقربه های ساعت این بارمی گریختند تا مرا هم با خود ببرند به اتاقی با ابعاد نامعلوم و سرد
خط های شکسته ضربان قلبم بود که مدام بالا و پایین می شد ...
صدا می گفت: نفس بکش نفس بکش!
من پشت پنجره در اتاقی رو به حیاط ، میان ملافه های سفید گم بودم!
لیلا ، هیچ گاه زندگی را این گونه سراسیمه درخود ندیده بودم؛
آغشته ی بوی تلخ ِ بیهوشی ...
لیلا ، من در این پیچیدگی غوطه ور بودم و ندانستم؛
که کلاف های درهم را اغلب نمی شود باز کرد.
چقدر دلم می خواست از این کلاف پیچیده
برایت رویایی ببافم!
اما سررشته ی نازک این امتداد ِگره خورده ؛
گم شده !
انگار هرچه می خواستم ببافم ،
نقش ِ برآب شد!
به نقطه ها در زندگی فکر می کردم. نقطه هایی که تا بی نهایت ادامه دارد و ادامه دارد ...
بارها و بارها اتفاق می افتد. مثل هر شروعی که از نقطه ای آغاز می شود.
گاهی هم هیچ انتخابی در میان نیست مثل شروع یک زندگی،
هنگام تولد ...
تو به دنیای میایی بی آنکه بدانی چرا !
و به مرگ فکر می کنم که هیچ نقطه ای ندارد هر زمان و درهر مکان ممکن است پیش بیاید
با احترام کلاه ش را از سر بردارد و بگوید : شما مرا صدا زدید!
ــ لیلا ، حالا می فهمم که چطور از وزش نسیم میان شاخ و برگ درختان احساس زنده بودن
به تو دست می داد ؛
تو که بارها و بارها در زندگیت مرده بودی.
...
باید برای عقربه های ساعت فکری کرد!
لیلا،
برای فردا که خواهد آمد ؛
فردایی خالی از خاطره.
پ . ن : من و باقی واژه ها به توافق نرسیدیم. من ماندم و آنهاحذف شدند!
نمی دانم بهار بود ...
یا تو بهار بودی!
حواسم پرت شد
درست همان جایی که نشسته بودی!
و تمام روز ،
دیگر حواسم پیش تو بود.
نسیمی از سمت شمال می وزید ؛
تو کنار گلهای وحشی میان سبزی دشت می خندیدی ...
و من از دور ،
تنها
شاهد ِ بهار بودم.
نمی دانم سیاهی و تیرگی این روزها سایه هایی در سایه ام هستند ؛
یا روزها دیگر رنگی ندارد ...
چه خوب است که این هوای مه آلود،
هر صبح چهره ی بی روح شهر را می پوشاند.
آنوقت ما می توانیم میان مه ، قدم زنان تا پشت صبح برویم ...
آن جا شهری دیگر است.
نمي دانم آيا سبزی این علف ها به خاطر رنگ چشمان توست ، "لیلا"
یا از ازل سبز بوده اند.
از کوچه ای عبورکردیم صدای ریزش باران از سقف خانه ای ...
دفترم را ورق زدم!
من پُرم از واژه های بی زبانی که در دهانم
نگفته سَر بریده می شوند.
میان ورق های دفترم روزهایی از سکوت جا مانده بود.
زیر لب آهسته گفت، گاهی مثل سایه ای در شب تو را گم می کنم "لیلا "
گاهی شادی یک اتفاق است ، گاهی هم فقط یک نام
شادی چقدر خوب است!
ـ چیدن یک خوشه انگور یا شاید دیدن درختان انار ـ
گاهی همه چیز خوب است و رضایت خاطری هست!
شادی مثل اتفاقی ست که پیش می آید ...
آرام سلامی می کند! و زود می گذرد
نمی دانم به کجا می رود ...
شادی ، یک رهگذر است؛
که روزی می شناختم اش.
پشت سرم را نگاه کردم ، لحظه ی تردید هنوز آنجا بود!
با چشم های برآمده و محتاط ، در رو به رو شدن با حقیقت
روزنامه ای خرید و به طرف خیابان پایینی رفت! مدت ها بود که ...
نمی دانم چرا هر بار فکر هایم که همان کلمات بی شمارند
بعد از وقوع اتفاق هم ، ادامه دارند.
شاید می شد با کمی غفلت او ، جای خودم را با چیزی عوض کنم مثلا با کلمه ای دیگر ...
گفتم ، << اتفاق باید همان چیزی باشد که آن را به خاطر نسپرده ایم.
شاید ما ، من و تو اتفاق ِ حضور همان لحظه ایم. >>
سرش را پایین انداخت و زیر ِ لب آهسته گفت ، " لیلا "